چنین با مهربانی خواندنت چیست ؟ بدین نامهربانی راندنت چیست ؟ بپرس از این دل دیوانه من که ای بیچاره عاشق، ماندنت چیست؟
یارفتانه دم از عالم شیدا میزد بی خبر بود که معشوقه او جا میزد عشق را مرتبتی است که مجنون داند ورنه کی بوسه به پای سگ لیلا میزد فتنه در زلف زلیخاست حیا در یوسف دست رد حضرت یوسف به زلیخا میزد فخر احمد به علی بود علی فخر کنان دم ز شان وشرف حضرت زهرا میزد
می روی تا قدر نبودنت در میان غبار بودن های بی فرجام بیشتر لمس شود می روی تا نگاهی دوباره لرزان ندینت شود و صدایی مشتاق حنجره های نگفته ات سفر کن شاید این فرضیه روزی قانون شد دوری و دوستی!!!!!!!
به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی چون زمانی که از دستش بدی مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی اون دیگر صدایت را نخواهد شنید..!
خوابیده بودم کابوس می دیدم از خواب بلند شدم تا به آغوشت پناه ببرم... افسوس ... یادم رفته بود که از نبودت به خواب پناه برده بود
نوشته شده توسط میترا در چهارشنبه 14 اردیبهشت1390 ساعت 15:8 موضوع برای رسیدن به تو همیشه منتظرم.. | لینک ثابت
کاش خداوند 3 چیز را نمی آفرید.غرور.عشق و دروغ تا از سر غرور به خاطر عشق به کسی دروغ نگویم....
رابطه ها زمانی زیبا میشود که برای یاد کردن هیچ دلیلی جز دلتنگی نباشد...
سکوت شمشیری بوده که من همیشه از آن بهره جسته ام..نادر شاه افشار
به نجوایی صدایم کن. بدان، آغوش من باز است. برای درک آغوشم. شروع کن، یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من
كلمات محبت آميز كوتاه و آسان است ، ولي بازتاب آن ها واقعا بي انتهاست
نمی دانم چرا ، اما از روزی که تو را دیده ام عاشق دیوارها شده ام ! سکوت آن ها آرامم می کند . آرام تر از هر چیزی که ... فکرش را بکنی !! به همدیگر می رسیم حتی اگر ، دیوار چین بین دست هایمان باشد ! کجی از خاطرات برج پیزا محو خواهد شد ، هر کجا که ... داربست هایمان باشد
نردبان دلم شکسته است می شود برایم کمی دعا کنی؟ یا اگر خدا اجازه می دهد، کمی به جای من خدا خدا کنی راستش دلم مثل یک نماز بین راه خسته و شکسته است می شود برای بی قراری دلم، سفارشی به آن رفیق با وفا کنی؟
فقط کسی معنی دل تنگی را درک می کند که طعم وابستگی را چشیده باشد پس هیچوقت به کسی وابسته نشو که سر انجام آن وابستگی دلتنگیست
من هم مثل دیگرانم. از سیاره یا ستاره دیگر نیامده ام و همیشه هم خوب نبوده ام . مثل آدم های دیگر گاهی دروغ گفته ام ,گاهی دل شکسته ام, گاهی هم خسته شده ام. من از تسخیر شدن میترسم ... با دیگران هستم اما مستقل خواهم ماند. میدانم که اینجا همه چیز موقت است... و نباید فریب پیوستگی دانه های باران را خورد. اما با همه ی اینها دوستش دارم ... آری زندگی را دوست دارم چون تکه ای از مسیر من است
آنان که عشق را می فهمند عذاب میکشندو آنان که عشق را نمی فهمند عذاب میدهند"دکتر شریعتی
نوشته شده توسط میترا در دوشنبه 15 فروردین1390 ساعت 16:24 موضوع | لینک ثابت
امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است. امیر برگشت و دید هیچکس نیست .شاهزاده گفت:عاشق نیستی !!!!عاشق به غیر نظر نمی کند
عشق در لحظه پدید می آید. دوست داشتن در امتداد زمان. و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است. راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود. انسان چیست ؟ شنبه: به دنیا می آید. یكشنبه: راه می رود. دوشنبه: عاشق می شود. سه شنبه: شكست می خورد. چهارشنبه: ازدواج می كند. پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد. جمعه: می میرد
بازی روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند ، این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند. همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم. انسان عاشق زیبایی نمی شود. بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!
انسان های بزرگ دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است ، دلی که میخندد و آشکار است. همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد که بمیرد . عشق مانند نواختن پیانو است. ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی. دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم
عشق خلاقیت است! عشق آفرینش است و در غیر اینصورت نمادیست از بخش بیمار شخصیت ما " زندگی کوتاهتر و قشنگ تر از آنست که با غم و اندوه و ناامیدی به هدرش دهیم" به خودمان ارزش قائل شویم و خود را دوست بداریم
دلتنگم.... سیاره ای دیگر می خواهم، برای زیستن ....
این روزها آنقدر شکسته ام که دست به عصا راه می رود دلم
نوشته شده توسط میترا در یکشنبه 5 دی1389 ساعت 13:34 موضوع | لینک ثابت
سلام ازین به بعد میخوام براتون متن های زیبایی رو بزارم امید وارم که خوشتون بیاد منتظر نظر هاتون هستم همتونو دوست دارم
دل جز ره عشق تو نپويد هرگز جز محنت و درد تو نجويد هرگز صحرای دلم عشق تو شورستان کرد تا مهر کسی در آن نرويد هرگز اگر عشقی نباشد آدمی نیست اگر آدم نباشد زندگی نیست نپرس ازمن چه آمد برسر عشق جواب من به جز شرمندگی نیست گریه هایم بی صداست عشق من بی انتهاست رد پای اشکم هایم را بگیر تا بدانی خانه عاشق کجاست
به خدا عشق،به رسوا شدنش می ارزد كه به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد گر چه من تجربه ای از نرسیدن هايم کوشش رود ، به دریا شدنش می ارزد عشق در حیطۀ فهمیدن ما نیست بیا بر گردیم آسمان پاسخ پرسیدن ما نیست بیا بر گردیم گریه ها مان چه قدر تلخ ببین رنگ ترحم دارد تا زمین دشمن خندیدن ما نیست بیا بر گردیم ای عشق در آتش تو فرياد خوش است هر كس كه در آتش تو افتاد خوش است بيداد خوش است از تو در هستی ما خاكسترَكی سپرده بر باد خوش است
از شبنم عشق خاک آدم گل شد صد فتنه وشور در جهان حاصل شد سرنوشت عاشقی را به رگ روح زدند يک قطره از آن چکيد و نامش دل شد بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح بگذار تا بنوشمت ای چشمۀ شراب بيمار خنده های توام بيشتر بخند خورشيد آرزوی منی گرم تر بتاب هر چند كه از آینه بی رنگ تر است از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است بشكن دل بی نوای ما را ای عشق این ساز،شكسته اش خوش آهنگ تراست
از انتهای خیالت تا هر کجا که بروی به هم می رسیم...زمین بیهوده گرد نیست!!
همیشه یک ذره حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود"، یک کم کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم"، قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" ، مقداری خرد پشت "چه بدونم" و اندکی درد پشت "اشکال نداره" هس
فکر تنهایی نباش تنهايي خودش تنهاست تنها به فکر کسي باش که بي تو تنهاست ،سعي کن مثل خورشيد زياد نور ندي چون همه از نورت استفاده مي کنن ولي اصلا نگات نمي کنن؛ سعي کن مثل ستاره کم نور بدي تا همه تو خلوت شباشون دنبالت بگردن
در راه رسيدن به تو گيرم كه بميرم اصلاً به تو افتاده مسيرم كه بميرم يا چشم بپوش از من وازخويش برانم يا تنگ در آغوش بگيرم كه بميرم حتی اگر از غم جفا پیر شود لعنت به دلم اگر ز تو سیر شود آنقدر برای تو غزل خواهم گفت تا قصۀ عشق ما جهانگیر شود هر که عاشق شد منّت از صد یار می باید کشید بهر یک گل منت از صد خار می باید کشید من به مرگم راضی ام امّا نمی آید اَجَل بخت بد بین کز اجل هم ناز می باید کشید
نوشته شده توسط میترا در شنبه 20 آذر1389 ساعت 14:50 موضوع | لینک ثابت
برادر
شخصي به نام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"
پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دیناری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاش او هم یك همچو برادری داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:
" ای كاش من هم یك همچو برادری بودم."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟"
"اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید."
پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد :
" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نكرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات شرح می دم، ببینی."
پل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند![]()
معلم
معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .
شانس
من خیلی خوشحال بودم !
من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم. والدینم خیلی کمکم کردند، دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود
فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم
یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی !
سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :
اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!
من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم
اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم
وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!
یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…!
ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس رو بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم. به خانوادهء ما خوش اومدی !!!
نتیجه اخلاقی : همیشه سعی کنید کیف پولتون رو توی ماشینتون جا بذارید شاید براتون شانس بیاره !![]()
نوشته شده توسط میترا در پنجشنبه 18 شهریور1389 ساعت 15:16 موضوع | لینک ثابت
از من نپرس چقدر دوستت دارم
اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم
بگو معنی تمرین چیست ؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟
بریدن از خودم را ؟
مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ...
از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم
همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند
نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...
هوای سرد اینجا رو دوست ندارم
مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام
نوشته شده توسط میترا در پنجشنبه 15 بهمن1388 ساعت 16:11 موضوع برای رسیدن به تو همیشه منتظرم.. | لینک ثابت
باز كن از سر گيسويم بند
پند بس كن، كه نمی گيرم پند
در اميد عبثی دل بستن
تو بگو تا به كی آخر، تا چند![]()
از تنم جامه برون آر و بنوش
شهد سوزنده لب هايم را
تا به كی در عطشی دردآلود
به سر آرم همه شب هايم را![]()
خوب دانم كه مرا برده ز ياد
من هم از دل بكنم بنيادش
باده ای، ای كه ز من بی خبری
باده ای تا ببرم از يادش![]()
شايد از روزنه چشمی شوخ
برق عشقی به دلش تافته است
من اگر تازه و زيبا بودم
او زمن تازه تری يافته است![]()
شايد از كام مردی نوشيده است
گرمی و عطر نفس های مرا
دل به او داده و برده است ز ياد
عشق عصيانی و زيبای مرا![]()
گر تو دانی و جز اينست، بگو
پس چه شد نامه، چه شد پيغامش
خوب دانم كه مرا برده ز ياد
زآنكه شيرين شده از من كامش![]()
منشين غافل و سنگين و خموش
مردی امشب ز تو می جويد كام
در تمنای تن و آغوشی است
تا نهد پای هوس بر سر نام![]()
عشق توفانی بگذشته او
در دلش ناله كنان می ميرد
چون غريقی است كه با دست نياز
دامن عشق ترا می گيرد![]()
دست پيش آر و در آغوشش گير
اين لبش، اين لب گرمش ای مرد
اين سر و سينه سوزنده او
اين تنش، اين تن نرمش، ای مرد![]()

دير گاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام...
نوشته شده توسط میترا در یکشنبه 13 دی1388 ساعت 15:32 موضوع برای رسیدن به تو همیشه منتظرم.. | لینک ثابت
لحظه های سخته تنها ماندنم
با تو یك دنیا قشنگی می شود
با تو حتی خوابهای تلخ من
یك بغل رویای رنگی می شود
هیچ می دانی دلم این روزها
بی تو دائم بی قراری می كند؟
عصر بغض آلود و خیس جمعه ها
در فراقت سخت زاری می كند؟
نامه های هر شبم را خوانده ای؟
نامه ای از لحظه های انتظار
از میان كوچه های تنگ دل
نامه ای از باغ سیب بی بهار
آسمان هم باز باریدن گرفت
می نوازد چنگ باران را خدا
بوی خوب خاك و عطر یاد تو
می كشد تا شهر رویایت مرا
كاش در این لحظه های تلخ درد
شانه هایت تكیه گاه گریه بود
كاش لبخند قشنگت از دلم
غصه های كهنه اش را می ربود
چشمهای خیس من در یك امید
قلب من در آرزوی وصل توست
سوخت باغ هستی ام در این خزان
خوب می دانم بهاران فصل توست
عاشقت خواهم ماند
بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت
بی آنکه بگویم درد دل خواهم گفت بی هیچ گمانی گوش خواهم داد
بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست
بی آنکه حس کنی در تو ذوب خواهم شد
بی هیچ حراراتی اینگونه شاید احساسم نمیرد
نوشته شده توسط میترا در یکشنبه 1 آذر1388 ساعت 15:1 موضوع برای رسیدن به تو همیشه منتظرم.. | لینک ثابت
چقدر از تو سرودم! نه خواندی و نه شنیدی
چگونه پر بگشایم به سوی شعر جدیدی
چگونه از تو بگیرم تقاص آن کلماتی
که در تب هیجان تو سوختند و ندیدی
هنوز هم که هنوز است مانده ام... به چه قیمت؟!
تمام دار و ندار مرا به چند خریدی؟
هنوز هم که هنوز است مانده ام چه شد اصلا" -
به یک اشاره نشستی به یک اشاره پریدی
بگو چرا؟ به چه جرمی؟ مرا ... چرا و چراها
چرا؟! و هیچ نگفتی... چرا؟! و باز رمیدی
تو در نهایت این داستان بی سر و سامان
به هیچ چیز به جز حرف های من نرسیدی
قرار بود بماند برای روز مبادا
ولی تو پای غزل را به این میانه کشیدی
نوشته شده توسط میترا در دوشنبه 29 تیر1388 ساعت 14:2 موضوع | لینک ثابت
گر چه تقدير پرستو ها مسافر بودن است
بي تو من هر لحظه ام آشفته خاطر بودن است
اتفاق تازه بسيار است، اما همچنان
گفتن از چشم تو تنها لطف شاعر بودن است
باز پلكت را نبند اقبال شاعرهاي شهر
با همين ياقوت نوراني معاصر بودن است
موي شمشيري و ابروي كماني شرط نيست
راز غارت كردن اين هند، نادر بودن است
خود پرستي يك طرف، يكتاپرستي يك طرف
بهترين راه گريز از شرك كافر بودن است
نوشته شده توسط میترا در دوشنبه 29 تیر1388 ساعت 14:0 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

دورم ز تو ای خسته خوبان چه نویسم من مرغ اسیرم به عزیزم چه نویسم ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد با آن دل گریان به عزیزم چه نویسم
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY